هر کسی برای ایمان در شدن به هرچیزی در این دنیا یک اتفاقاتی برایش رخ میدهد یک اتفاق ساده میتونه زندگی شما رو تغییر بده منم مثل تمام کسانی که به روحالقدس ایمان آوردن واسه من هم یکی روزنه از ایمان به وجود اومده .در ایران زندگی کردن من با اتفاقاتی روبرو شد که روح من رو آزار میداد آرامش رو از درون من گرفته به دنبال جای میگشتم تا منو تسکین بده با بدیهای که در حق من شده بود با خوبی جواب بدم همونطور که تو انجیل هم اشاره کرده که به دنبال انتقام نباشید محبت واقعی داشته باید ،اما چطور میشد که من اون همه بدیای که در حقم کرده بودند رو فراموش کنم حادثههای وحشتناکی که برای هیچکس قابل باور نیست ...آغاز همیشه قشنگ زیبا حتا وقتی مرورش میکنم وقتی که ایران بودم اتفاقی با یکی از دوستانم که قبلا اجاره نیشینشن بودم رفتیم به جای که اسمش تلو بود جای که تو اونجا قبلا مسیحی نشینها زندگی میکردن حتا چن تا خونهٔ مسیحی نشین هم اونجا زندگی میکردن انگاری خیلی شون ازون جا رفته بودن ........وقتی که وارد شدم یک صلیب اندازهٔ قد خودم رو دیدم با دوربینم چن تا عکس ازش گرفتم وقتی عکس گرفتنم تموم شد .یک حس عجیب به من دست داد انگار شاد شدم تو پوسته خودم نمیگنجیدم از مسیح هیچی نمیدونستم جز یکی داستانای ساده از دبستان مدرسه .وقتی رفتم خونه با خودم تو فکر بودم که یکی جای برم که منبأش باشه بیشتر بفهمم اما کلیسا؟ کلیسای تو دسترس من نبود و به خاطر بعضی از احکام شرعی اسلامم دیگه گفتم سکوت کنم بهتره تا شاید دوستی پیدا کنم که هم محرم باشه هم آشنا با مسیحیت .بعد از این زیاد طول نکشید که اومدم سوئد یک ماه گذشت.خونه خواهرم بودم ،مرفو که یکی از دوستای خواهرم بود اومد و مارو به تولدش دعوت کرد مرفو خودش اهل یونان بود ولی تو استکهلم زندگی میکرد .وقتی توی تولد مسیح بودیم شب کریسمس مرفو به من گفت امشب اگه هر آرزوی داری از مسیح درخواست کنی آرزوت برآورد میشه .به من گفت برو جلوی الترا وایسا و دعا کن نمیدونستم الترا چیه.گفتم منظورت چی .واسم ترجمه کردن حرفشو و گفتند صلیب مسیح .من هم رفتم و از الترا مسیح خواستم که از زندگی گذشتم رها بشم نجات پیدا کنم .تا اینکه برای پناهندگی رفتم کمپ یکی مدتی تو کمپ گذشت با شرایط جدید در اومدن سخت بود و دشوار اما بهتر از استرس و هر روز خواب سنگسار دیدن تو ایران بود هرچند که کابوسش بازم همرام بود ،روز یکشنبه شد داشتیم تو آشپزخونه صبحانه میخوردیم کسایی که قبل تر اونجا بودن و زبان بلد بودن گفتن که یک خانم و آقا اومدن .من هم همین طور نظاره گر بودم با بچهها حرف میزدن من هم از روی کنجکاوی رفتم جلو و میخواستم
باهاشون ارتباط برقرار کنم ،به وسیلهٔ یکی از همزبانی اونجا تونستم ازشون بپرسم شما از چه جای اومدین راستش گفتم اگه از جای باشن که بتونیم کمی در مورد وضعیت دور افتاده جا باهاشون حرف بزنم چقدر خوب میشه آخه اونجایی که ما زندگی میکردیم واسه یه بسته تخم مرغ خریدن باید یک ساعت تو راه میبودی اما در جواب بهم گفتن از کلیسا اومدن ازم پرسیدن انگلیسی بلدی؟ گفتم نه، گفتن چه زبانی بلدی منم به همون زبانی که میخوندیمو و مینوشتیم رو انتخاب کردم گفتم فارسی .از تو کیفش یه کتاب بهم داد و بهم گفتن اگه دوست دارید میتونی بیای کلیسا .من هم تو مدت اون زمان که تو کمپ بودیم کتاب رو مطالعه کردم یه کتاب ساده که کوچکترین مسائل رو به زبان بچگانه توضیح داده بود خیلی کمک کرد به شناخت من .هفتهها و ماهها گذشت به خاطر زمستونو داشتن فرزند و مشکلات خرید بلیت اتوبوس نتونستم به اون کلیسا برم .بعد از این که من رو انتقال به یک شهر قشنگ به اسم سودرهامن دادن و از تو کمپ بودن خلاص شدیم .یک هفته گذشت و من تو راه خونه و خرید جای مقدس و آرام خودم رو که میتونست زندگی من رو تغییر بده رو پیدا کردم .روزایه یکشنبه اونجا میرفتم ،باز مشکلات زبان وجود داشت فارسی زبان نبود اما با تمام حسام مسیح رو احساس میکردم .با این وجود یک کتاب انجیل ترجمه شده هم ازشون گرفتم که بیشتر منو راهنمایی میکرد به پخته شدن و دانستن از منبع حیاتی که در ۲۰۱۵ ساله پیش روحالقدس بهش دمیده شده .وقتی که به جای رسیدم که احساسم و اطلاعاتم و یقینم همه به یک سطح رسیده بود تصمیم گرفتم که مسیحی بشم و از مسئولای کلیسا درخواست کردم ،اونها به من گفتند تنها شما نیستید و کسان دیگری هم هستند همزمان با آنها غسل تعمید میشودید .و بالاخره من بعد از ۴۷ سال دوباره متولد شدم
باهاشون ارتباط برقرار کنم ،به وسیلهٔ یکی از همزبانی اونجا تونستم ازشون بپرسم شما از چه جای اومدین راستش گفتم اگه از جای باشن که بتونیم کمی در مورد وضعیت دور افتاده جا باهاشون حرف بزنم چقدر خوب میشه آخه اونجایی که ما زندگی میکردیم واسه یه بسته تخم مرغ خریدن باید یک ساعت تو راه میبودی اما در جواب بهم گفتن از کلیسا اومدن ازم پرسیدن انگلیسی بلدی؟ گفتم نه، گفتن چه زبانی بلدی منم به همون زبانی که میخوندیمو و مینوشتیم رو انتخاب کردم گفتم فارسی .از تو کیفش یه کتاب بهم داد و بهم گفتن اگه دوست دارید میتونی بیای کلیسا .من هم تو مدت اون زمان که تو کمپ بودیم کتاب رو مطالعه کردم یه کتاب ساده که کوچکترین مسائل رو به زبان بچگانه توضیح داده بود خیلی کمک کرد به شناخت من .هفتهها و ماهها گذشت به خاطر زمستونو داشتن فرزند و مشکلات خرید بلیت اتوبوس نتونستم به اون کلیسا برم .بعد از این که من رو انتقال به یک شهر قشنگ به اسم سودرهامن دادن و از تو کمپ بودن خلاص شدیم .یک هفته گذشت و من تو راه خونه و خرید جای مقدس و آرام خودم رو که میتونست زندگی من رو تغییر بده رو پیدا کردم .روزایه یکشنبه اونجا میرفتم ،باز مشکلات زبان وجود داشت فارسی زبان نبود اما با تمام حسام مسیح رو احساس میکردم .با این وجود یک کتاب انجیل ترجمه شده هم ازشون گرفتم که بیشتر منو راهنمایی میکرد به پخته شدن و دانستن از منبع حیاتی که در ۲۰۱۵ ساله پیش روحالقدس بهش دمیده شده .وقتی که به جای رسیدم که احساسم و اطلاعاتم و یقینم همه به یک سطح رسیده بود تصمیم گرفتم که مسیحی بشم و از مسئولای کلیسا درخواست کردم ،اونها به من گفتند تنها شما نیستید و کسان دیگری هم هستند همزمان با آنها غسل تعمید میشودید .و بالاخره من بعد از ۴۷ سال دوباره متولد شدم