۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

ناز پروده عشق تو شدم ، جان منی !..! درد خود با که بگویم ، که تو درمان منی !..! دین و دنیا و همه هستی من رفته به باد هیچ سرمایه مـرا نیست ، تو ایمان منی !..! یاد تو روشنی ذهن پریشان من است در شب تیره هـجران ، مه تـابـان منی !..! کور دل بودم و با عشق تو بینا شده ام روشنـی بـاد ترا ، ای که تو چشمان منی !..! زنده کردم دل پژمرده به عشقت ، ای دوست !..! امشبی را در این خانهِ دل ، تو مهمان منی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر